تبليغاتX
همه ی روزهای با هم بودن

همه ی روزهای با هم بودن

تولدی دوباره در کنار همسرم

90

سلام سلام صد تا سلام

عیدتون مبارک...............

چه سال پر مهمونی بود این سال ۹۰ واسمون! دست درد و پا درد و هر دردی رو که فکر کنین گرفتم...دیگه خسته خستم. الانم با اجازتون یه گروه از دوستان برای شام میان...امروزم تموم شه ئیگه سر به بیابون می ذارم که کسی نتونه پیدام کنه

سال ۹۰ اومد اوایلش برای من یکی چندان جالب نبود حالا ببینیم ادامش چطو میشه..همین امروز خرسی رفت شیرینی بخره ماشینو جلو قنادی پارک کرد تندی بره برگرده جرثقیل اومد و ...خرسی بدو جرثقیل بدو ...خلاصه بساطی بود تا بلاخره آقا پلیسه دلش سوخت و بیخیال شد. شانسو دارین ۱۰۰۰تا ماشین ۱۰ ساعت ۱۰ ساعت خلاف پارک میکنن هیچی نمیشه حالا ما ۲ دقیقه بذاریم دنیا بهم می ریزه!

خوب فعلا وقت کمه...فقط اومدم تبریک بگم تا مفصل بعدا بیام.

ایشالا سال خوشی باشه براتون...به هر چه که میخواین تو این سال برسین....راستی انگاری جاری جان بار***داره! میگم سال جدید خیلی خوش یمنه اینه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/09ساعت 17:57  توسط س.م  | 

هدیه روز مهندس!

سلام ....

به به می بینم که زمستون تازه داره از راه می رسه...از بوی عید  خبری نیست که نیست...هوا سردتر شده طوری که من اصلا ۱۰ دقیقه هم نمیتونم تو این هوا قدم بزنم بی ماشین از جام تکون نمیخورم...از سرما بیزارممممممممممممممممم ...کی بهار میاد؟

۵ اسفند روز مهندس رو با تاخیر به همه مهندسای گل و گلاب تبریک میگم همچنین تولد خرسی خان که تو همین روز بود...

۵شنبه که تولد خرسی بود مهمون داشتیم ...البته بخاطر فوت مادربزرگ خرسی خیلی ساده برگزار شد...بیشتر کیک تولدشو هم خودش خورد ما که چیزی نفهمیدیم...دی

بعدش صبح جمعه هم راهی ازمون نظام مهندسی شدیم! انقده خوابم میومد که میخواستم بیخیالش شم....امتحانشم اپن بوک بود اما دریغ از نمره قبولی...از ۶۰ تا ۳۰ تاش باید درست باشه تا قبول شیم که من به زور ۳۱ زدم البته بعیده که همش درست باشه خدایا کمک کن ضایع نشیمممممممممم....

بعدش ناهار رفتیم خونه مامان خرسی ...مادرشوور گرامی انقد مهربون بود نذاشت از جام تکون بخورم اصلا نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم ... منم از خدام بود! پررو ام نه؟

بعد شبش جشن نظام مهندسی بود بخاطر روز مهندس! آماده شدیم برای جشن...جاتون خالی خیلی خوب بود فقط سالنش یکم سرد بود...دوستامم بودن حسابی خندیدیم و خوش گذروندیم...قرعه کشی هم مث سالای قبل انجام شد و دریغ از یک سکه که نصیب ما نشد...دقیقا شماره قبل ما تو قرعه کشی درومد! انقد حرص خوردیم ...تا اینکه یهویی گفتن اونایی که تولدشون ۵ اسفنده بیان سکه بگیرن...بعله ..اینطور شد که بلاخره یه سکه نصیب ما شد...باورمون نمیشد شوخی شوخی سکه رو بردیم...کلی خندیدیم ...بعدم وسطای جشن دوستام گفتن بریم بیرون شام بخوریم ...راه افتادیم به سمت سفره خونه سنتی. جاتون سبز کباباش حرف نداشت...بعدشم بساط چایی و ...بلاخره یه دل سیر با دوستام حرف زدم و کلی خاطره گفتیم...خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. حالا قراره عید یا بعده عید دوستامو دعوت کنم ... هنو تو خونه جدید نیومده بساط مهمونی ما شروع شد...

بعدش ...آها اون روزی که خواستم برم مراسم مادربزرگ خرسی...تا نیمه های راه رفتیم من حالم بد شد و برگشتیم! به همین سادگی! این پری فقط میخواد منو ضایع کنه...

واقعا عید داره از راه میرسه...باورم نمیشه...فقط روز اول عید برام دوستداشتنیه ما بقیشو دوست ندارم...خدارو شکر خونه تکونیم ندارم ...ای ول.تنبلم چه کنم. تازگیام یه چن تا کلاس کنکور گرفتم از بس تو خونه خوردم و خوابیدم مث این تنبلای سه پنجه شدم زورم میاد برم کلاس...ولی دیگه تنبلی بسه...

بعلاوه مشاور علمی یکی ازین موسسه های کنکوری هم شدم! فعلا سرگرم شدیم تا ببینم کارش چطوره!

خوب ...مواظب خودتون باشیننننننننننننننن...تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/11ساعت 11:41  توسط س.م  | 

آخرین مادربزرگ...

ساعت ۱۰.۵ بعده کلی خستگی حاصل از اسباب کشی من و خرسی داداشش میرسیم خونه خرسی اینا...اونجام باباشو داداش بزرگه تنها بودن. طبق معمول مامانش خونه مادربزرگش بود بهمراه زیبارو. یه ۱۰ دقیقه ای نشستیم ...حسابی خسته بودیم هوس چایی کرده بودم شدید که بابای خرسی دم کرد شیرینی هم آورد تازه شیرینی رو خواستم بذارم دهنم که تلفن زنگ زد. یه حس بدی داشتم. بعله عروس زیبارو بود...گفت زودی بیایین

با عجله سوار ماشین شدیم تا رسیدیم تموم کرده بود...درست شب قبلش ما پیشش بودیم خوب بود اما حرف نمیزد...به فاصله یک شب از این دنیا رفت. هفته قبلش با مامان و خالم رفته بودیم عیادتش...انقده خوب بود و خوشحال شده بود ...کلی از من جلو مامانم تعریف کرد...چقد این آخریا باهاش شوخی میکردیم میخندیدیم...اصلا فکر نمیکردیم به همین زودی بخواد بره...خدا روحشو شاد کنه. وقتی امبولانس اومد چنون دلم گرفت یاد مادربزرگای خودم افتادم دقیقا همین صحنه ها...باز تکرار شد...و این آخرین مادربزرگم به خاک پیوست.

امروزم مراسم هفتم دارن...منم اوضام خرابه پری ور پریده همین امروز اومد...

انقد این یه هفته فشار بهمون وارد شد که حالا حالاها خستگی تو تنمونه. اسباب کشی... چیدن وسایل

...که تا الانم هنوز تکمیل نشده...امتحان آخر هفته که هیچی نخوندم...دعا کنید به خوبی این روزا تموم شن.

اصلا حس عید نیست...قبلا اسفند که میومد یه حال دیگه ای داشتم اما الان...شاید بخاطر این چند روزه ..بگذره خوب شم.

تازه ۵ام هم تولد خرسی نه کادویی نه برنامه ای...

کم کم باید حاضر شم برای مراسم. هوا هم که قربونش برم گرم نمیشه مردم از سرما...بدجور به سرما حساسم. آخرش باز سرما میخورم!!!وای نه...

خوب تا همین جا رو داشته باشین تا برگردم...فعلا بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/02ساعت 13:35  توسط س.م  |